علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

شهادت امام محمد تقی(علیه السلام)

امروز یکشنبه 30 ذیقعده 1434 14 مهرماه 1392 مصادف با شهادت امام محمد تقی (ع) معروف به جواد الائمه می باشد . بزرگ مردی که در 10 رجب سال 195 هجری در مدینه چشم به جهان گشود و در مدت بیست و پنج سال عمر کوتاهش خورشید را به خجلت وا داشت . سرانجام آن مولا با شهادتش که در آخر ذیقعده سال 220 هجری به دست همسرش ام الفضل دختر مامون به وقوع پیوست ، اهل ولا را به هجران و سوگ نشاند .شهادت مظلومانه جوانترین شمع هدایت و نهمین بحر کرامت تسلیت و تعزیت .    یا جواد الائمه! ای خورشید عشق ای مولای جوان من چه زود غروب کردی! گل پسرم امروز روز شهادت امام جواده . امام جواد...
14 مهر 1392

گل پسرم و مهد

گل پسرم روز دوشنبه اول مهر قرار بود بری مهد،  ولی خاله فاطمه گفت چون روزهای اول احتمال داره بعضی از بچه ها به خاطر دوری از خانواده گریه کنند و تو روحیه علیرضا تاثیر بگذاره چند روز اول علیرضا رو مهد نمی برم خوشبختانه توی مهد همون روز اول همه بچه ها با محیط مهد کنار اومده بودند و هیچ کدوم گریه نکردند خاله فاطمه از مامان بزرگ خواست از روز دوم مهر علیرضا بیاره مهد . خاله فاطمه خودش ساعت 7 میره مهد ، شما اون موقع خواب هستین مامان بزرگ شما رو ساعت 8 می بره و ساعت 12:30 میاد دنبالتون شما رو میاره خونه . چون خودم ساعت 5:30 باید از خونه برم بیرون و ساعت 6:30 محل کارم باشم مامان بزرگ هر روز زحمت بردن شما رو تا مهد می کشه دست گلش در...
7 مهر 1392

اندر احوالات گل پسرم علیرضا

"عزیز دلم امروز می خوام بنویسم از شیرین زبونیها و شیرین کاری هات ، از لحظات قشنگ با تو بودن" گل پسرم هیچوقت به تنهایی بازی نمی کنی حتماً باید یه همبازی کنارت باشه خیلی دوست دارم عادت کنی به تنها بازی کردن و خودت و خودت باشی ولی نمی تونم ! وقتی مرخصی می گیرم و خونه هستم ، کلی کار دارم ولی درکم نمی کنی با هزار کلک میرم سراغ کارام . ده دقیقه بعد هر جا که باشم صدام میزنی.البته ناگفته نمونه که بیشتر وقتها وقتی مرخصی میگیرم بابائی خونه می مونه هم با شما بازی میکنه و هم تو کارهای خونه بهم کمک می کنه دست گلش درد نکنه . در کنار کارهای روزمرت عادت کردی روزی یک تا دو ساعت پای کامپیوتر هستی می گی مامانی می خوام برم پیش مینا و سینا (نرم افزا...
22 شهريور 1392

گردش یک روزه به بنستان

جمعه هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و دو دیروز با خانواده بابابزرگ و دایی رفتیم بنستان روستای خودمون که قدیما خیلی سرسیز و باصفا بود ولی در حال حاضر به دلیل بارندگی کم به اون سرسبزی و باصفائی قدیما نیست . بابابزرگ اینا زودتر رفتند و من منتظر موندم بعد از اینکه شما از خواب بیدار شدید بر یم که شما زودتر از همیشه ساعت 7:30 از خواب بیدار شدید و ساعت 8:00 حرکت کردیم و 8:30 رسیدیم بنستان . و منم بعد از یک سال دیروز رفتم اونجا .خیلی شلوغ بود و همه به کمک همدیگه دو تا دیگ آش پختند.عجب آش خوشمزه ای ،جای همه تون خالی بود. شما و سید محمد طاهاو بنیامین (پسر عمه خودم ) تمام وقت رو مشغول بازی کردن بودید.  ...
9 شهريور 1392

تولد 8 سالگی امیر علی

پنجشنبه شب تولد پسر عموت امیر علی بود شما با بچه ها مشغول بازی بودی که یکدفعه شروع کردی به جیغ زدن ، خیلی ترسیدم و هول کردم دویدم اومدم به سمتت ، دیدم خون دماغ شدی گفتم اشکال نداره مامان ... نترس ولی متاسفانه  ترس شما گل پسرم از خون باعث شد جیغ بزنی و بیشتر از دماغت خون بیاد . تابستانها به خاطر گرمی هوا ، بینیت خشک میشه واین مسئله باعث خون دماغت میشه و این مسئله من رو نگران کرده امیدوارم دیگه تکرار نشه عزیز دلم . البته مامان بزرگ میگه منم که بچه بودم تابستانها به خاطر گرمی هوا بعضی وقتها خون دماغ می شدم . البته توی جشن تولد هم حسابی بهمون خوش گذشت . امیر علی جون ان شاءاله جشن تولد 120 سالگیت.و امیدوارم همیشه  ...
27 مرداد 1392

لجبازی.....

پسرک سه سال و نیمه ی من این روزها مظهر مخالفت و لجبازی شده . هر چیزی ازش بخوای یا بهش بگی درست بر عکسش رو انجام میده ....برای برآورده شدن خواسته اش گریه می کنه تا به خواسته اش برسه ....گل پسر مهربون و شیرین زبون چند ماه پیش فعلاً تبدیل شده به بمب نق نق و گریه و درخواستای ریز و درشت ....نمی دونم باید چکار کنم ...دیروز خاله اکرم ازت سوال کرده بود علیرضا چرا اینقدر لجبازی میکنی ؟ چرا الکی گریه می کنی ؟ جوابی که به خاله اکرم داده بودی مطمئن شدم ٧0 درصد این کارهات به خاطر ساعت کاری زیاد منه و به خاطر اینکه در طول روز ازت دورم. به خاله اکرم گفته بودی من خیلی غصه می خورم . چرا غصه می خوری ؟ جواب دادی : چون مامانم دیر میاد دنبالم . وقتی...
23 مرداد 1392

یک روز خوب

چهل و سه ماه گذشت ، به همین زودی و من باور نمی کنم گذشت زمانو ، کاش میشد این دوره رو متوقفش کرد دلم تنگ میشه واسه این روزای بی بدیلت ، عزیز من این روزها شیرینتر از همیشه با ذکاوتی مثال زدنی همه چیز رو تجزیه و تحلیل می کنی ، نگاه عمیق تو به همه چیز و همه کس منو مبهوت میکنه چقدر خوب و ساده همه چیز رو می بینی دلبندم ...... چه حس خوبیه مادر بودن چند روز پیش سفارش خرید لوح هوشمند آرین رو دادم روز جمعه مورخ 92/4/14 فرصت پیدا کردم سی دی رو برات نصب کنم . باورم نمی شد که اینقدر زود بتونی با این نرم افزار کامل کار کنی . اون روز هم یکی دیگه از اون روزهای خوب زندگیم بود و خیلی خوشحالم از اینکه این نرم افزار رو برات سفارش دادم . و همه مامان...
31 تير 1392